حرفهای که در دلم ماند را به کسی که لازم بود می گفتم نگفتم حرفهایی که شاید اگر در موقع خودش گفته بودم زندگی ام را تغییر می داد و هنوز هم برای صریح گفتنش توان ندارم. هر موقع که ظلمی را دیدم این قدر کوتاه اومدم و حجم سنگینش حرفهای نگفته را روزها و ماهها با خودم کشیدم تا کم کم فراموشم شوند.
غافل از اینکه خنجر این حرفهای نگفته ریز ریزم می کنند، درونم را می شکافند، تهی می کنند و به آهستگی وجودم را،هویتم را و شخصیتم را خرد کرده و دور می ریزد.
های! که چه بایگانی لاک و مهر شده ای برای خودم درست کرده ام از حرفهای نگفته، بعضی هایش را خیلی بچگانه و ابلهانه مدتها با خودم نجوا کرده ام و چه بیخوابیها که نکشیده ام از آنها تا به امروز.
شاید بگویند که شهامت و جسارت لازم را نداشته ام برای جواب دادن.
به خودم که نگاه میکنم می بینم نه، این حجب و حیا همیشه مزاحمم بوده تا جایی که از حق خود گذشته ام.
حالا کم کم از خودم بیزار شده ام که چرا هر گاه در محل کار،اجتماع،دوستان و خانواده ظلمی به من روا شده نتوانستم با صدای بلند و با جرات کامل چشمهایم را ببندم . مقابل به مثل کنم.
و این حرفها ، واگویه ها ، فحشها و گلایه ها را با خودم تکرار کرده ام، مثل بعضی ها نامه ها که برای دوستی گاهی نوشته ام اما برای خود نگه داشته ام.

:: برچسبها:
درد دل ,
:: بازدید از این مطلب : 680
|
امتیاز مطلب : 68
|
تعداد امتیازدهندگان : 18
|
مجموع امتیاز : 18